ساعتي از آن مرداب بي حركت
چشم بردار
و سوي ديگري نظاره كن.
به سوي آن درخت
به سوي آن جوي
تا ز عمق شكوه ناك درخت
و ظاهر با آلايش جوي
به رازهاي نگفته پي بري.
چشم بردار،
ديده بگشاي!
زاده ي كدام هوسِ دردآلوده ام؟
زيسته در كدامين دور باطل؟
از دستانم چه طالعي خوانده اند؟
در چشمانم كدام مرداب را فريفته اند؟
آه، اي كاش
زبان تاريخ را مي دانستم
تا از لابلاي فريادهاي مردم خفته
-نه آوازهايشان
پاسخي بِربايم
يا
كاشكي ديده ام
توان لبخواني داشت
چه كه با چوبپنبه اي در گوش زاده شدم
و تنها صداي رسايي كه شنيده ام
آواز غمين
پرنده اي بوده است
كه در قفس تاريك گلويم
به نوميدي پر مي گشود.
آه، اي كاش زبان تاريخ را
آموخته بودم.
سپيده دم از براي تو
چُنين به تكرار
بر مي آيد ،
و تو به انتظار شب به تكرار
بر مي خيزي !
اشكريزانَت كاش
مرهم تازه اي به دست مي داد !
سپيده دم را به انتظار تپشت
نفس بكش!
زِ آفتاب از نگراني غنچه مپرس كه در اين واديه راهزنان -راهزان
ِ عقيم- پژمردگي را به تاراج مي برند و شكفتن افسانه ايست دلگيرتر از واپسين اخطار پژمردن! زِ آفتاب كهنه از نگراني تازه ي غنچه مپرس!
بر زمينه ي سُربيِ صبح
سوار
خاموش ايستاده است
و يالِ بلندِ اسب اش در باد
پريشان مي شود.
خدايا خدايا
سواران نبايد ايستاده باشند
هنگامي كه
حادثه اخطار مي شود.
كنارِ پرچينِ سوخته
دختر
خاموش ايستاده است
و دامنِ نازك اش در باد
تكان مي خورد.
خدايا خدايا
دختران نبايد خاموش بمانند
هنگامي كه مردان
نوميد و خسته
پير مي شوند.
احمد شاملو
آن كه دانست، زبان بست
وان كه مي گفت، ندانست...
چه غم آلوده شبي بود!
وان مسافر كه در آن ظلمتِ خاموش گذشت
و برانگيخت سگان را به صداي سُمِ اسبش بر سنگ
بي كه يك دَم به خيالش گذرد
كه فرود آيد شب را،
گويي
همه رؤياي تبي بود.
چه غم آلوده شبي بود!
احمد شاملو
اي شكسته آبگينه
با تو سخن مي گويم
از دُرونِ بي هويتِ هزار تكّه ات
به اطراف نظري بيفكن
تا هزاران چشم نوميد را
به تلألوئِ ناهمگون ات
نوازش دهي!
در دست چپ ستاره
در دست راستش قلمي
ژاليزيانا ملكه اي دارد
اگر قلم را به من بدهد مي توانم
ستاره را بسرايم
تا آسمان ترانه انسان شود
اگر ستاره را به من بدهد
جوهر درخشاني براي قلم اختراع خواهم كرد
اگر قلم ، اگر ستاره را به من مي بخشيد
آسمان تازه اي مي نوشتم
براي ملتي كه ملكه يكي از آن هاست
براي ملكه هايي كه يك ملت اند.
م-ع. سپانلو
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريك اند
چراغ هاي رابطه تاريك اند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردني ست
فروغ فرخزاد
گفت: "آنجا كه تو رفتي همه كفرست و دروغ!
همه زهر است برش!"
گفتم: "اين باغ كه صد برگ
برويد زسر شاخه ي
هر شاخه خردش؟
اين زميني كه سراسر همه سرسبزي ست؟
اين هوايي كه پر از عطر گل و
خوشبختي ست؟"
گفت: "آري ، امّا
تو ازين باغ و برت هيچ نداني،
تو به دستانت باز
تيشه بر ريشه من مي خواني!"
گفتم: " امّا من ..."
گفت:
"اي كاش تو را دغدغه
راست سخن گفتن بود
تو به ياراي من پيرصفت
دشت گنديده خود را كردي
همچو جنگل آباد
و دُرونش خفتي
دور ز نوري كه مَنَت بخشيدم
دور ز نوري كه مرا هست وطن!"